![]() |
![]() |
|
| چقدر دراز است راهی که به تو نمی انجامد |
|
من نمی دونم خودم گم شدم یا دلمو گم کردم.این روزا دنبال یه چیزی می گردم یه چیزی که احساس می کنم جزئی از وجودمه .انگار نیمه ی کم شدمه ولی هرچی می گردم به هیچی نمی رسم .اصلا نمی دونم چه مرگمه با دوستام می گردمو می خندنمو شادی می کنم به محض اینکه ازشون جدا میشم یه بغضی تموم وجودمو می گیره دلم می خواد همون جا میون همه بزنم زیر گریه که بیشتر مواقع همین کارو می کنم.چه روزایی که با چشمای گریون تو خیابونای این شهرقدم زدم.وقتی ام که به زور خودمو نگه می دارم که گریه نکنم انگار دارن خفم می کنن بعدشم قلبم از جا کنده می شه.وقتی تو خیابونا را می رمو آدمو را میبینم اصلا یه جوری می شم.نمی دونم چطوری توصیفش کنم.ولی یه احساس یدی بهم دس می ده.این روزا نیاز دارم با یکی حرف بزنمو خودمو خالی کنم.ولی با کی حرف بزنمو حرفای دلمو بهش بگم.حرفایی که تو این همه سال تو دلم جا خوش کرده حرفایی که نه می تونم تو دلم چالشون کنم نه می تونم بریزمشون بیرون.همیشه دلم می خواست میون دوستام یکی باشه که حداقل یکم به خودم شبیه باشه تا موقع نیاز باهاش درد وودل کنم که شاید حرفامو بفهمه.بفهمه که من با خیلی از پسرا فرق دارم.حرفای من از یه جنس دیگس. دارم فک می کنم با آدما با بزرگتر شدنمون چقدر عوض می شیم.حالا خوب و بد بودنمون بمونه کنار منظورم از عوض شدن روحیاتمون و اون چیزایی که بهشون علاقمند می شیم.بچه گیام آرزوهای زیادی داشتم که نمی خوام در موردشون حرفی بزنم ولی بکی از آرزوهایی که الان دارم اینکه برگردم به سن18سالگیم و برای همیشه تو اون سن بمونم.احساس می کنم دچار تزلزل شخصیت شدم. تو خونه با اینکه همه ی اعضای خونوادمو با تمام وجودم دوس دارم بهشون می پرم به خاطر یه حرف ساده عصبانی می شم بعدشم می رم می شینم زار زار می زنم زیر گریه.انگار دارم دیوونه می شم..یکی از هم کلاسیام بهم گفت نوشته هات خیلی غمگین و نا امید کنندست .خب راسم میگه ولی من به این غم لعنتی عادت کردم.دلم می خواد داد بزنم به همه بگم که چه مرگمه بگم که اگه غمگینم به خاطر شماهایی هستش که که اگه بدونین چه مرگمه هر چی از دهنتون در بیاد بهم می گین.ولی خب به گفته ی یه نفر بزرگترین آرزوم اینکه یکی مثل شماها بودم. دلنوشته ای از منصور دوشنبه 20/7/1388 ساعت21:45
پ.ن1:درست روز بعدی که این متنو نوشته بودم یکی از دوستامو تو خیابون دیدم .شروع کردیم به پیاده روی و در مورد همه چیز با هم حرف زدیم.حتی در مورد حرفای دلم.از حرفاش اینو فهمیدم کمه باید منتظر باشم تا زمان بگذره. پ.ن2:بعد اینکه دو بار رفتم بوتیکش هر موقع منو تو دانشگاه می بینه بهم سلام میکنه منم جواب سلامشو می دم ولی کاش می تونستم حقیقتو بهش بگم. پ.ن3::تقریبا یه ماه که وقتی از خواب بیدار می شم اولین کاری که می کنم اینکه می رم سراغ موبایلم. پ.ن4:کاش می تونستم مثل گذشته یه پسر مغروری بشم که جز خودش هیشکیو دوس نداشت.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 20:44 توسط منصور |
|
|
این مطلبو از وبلاگ دوست خوبم توحید جون برداشتم.اسم وبلاگش هست اورک سوزلریم(حرفای دلم). اگر کسی وارد شهر سیاحتی و تاریخی اردبیل بشود و از ساکنان این شهر سوال کند که مرکز شهر کجاست؟ بی شک جواب می شنود : چهارراه امام خمینی (ره) کافیست در چهارراه امام چند قدمی به طرف میدان ورزش برداری ، خواه و ناخواه چشمت به تابلوی بزرگی می افتد که رویش نوشته شده: باغ ملت این پارک درست در مرکز شهر و چسبیده به استانداری اردبیل واقع شده است. اگر وارد این پارک شوی ، ساکنان همیشگی اش طوری نگاهت می کنند که احتمالا از ترس.... با این که اسم این پارک ، باغ ملت است ولی ملت از این پارک به شدت هر چه تمام تر متنفرند.باغی که کمتر شخص شخیصی ، بیش از یکبار تجربه اش کرده است. باغی که ثابت می کند که در اردبیل یا مسئولی وجود ندارد یا مسئولان این شهر برای مسئولیتشان خم به ابرو نمی آورند. باغی که همانند آب سردی است بر آبروی اردبیل و اردبیلیان . باغی که نظافت و پاکیزگی در آن بسان سوزنیست در انبار کاه. یادم هست اواخر فروردین ماه سال 1388 برای خواندن مجله ای وارد این باغ شدم،بالاخره بعد از 10 ،15 دقیقه ای صندلی برای نشستن پیدا کردم (فکر نکنید در این پارک صندلی وجود ندارد تا دلتان بخواد صندلی هست ولی آدم رغبت نمی کنه حتی کفشش را هم به روی صندلی بگذارد) و مشغول خواندم مجله شدم . بعد از چند دقیقه ای آقایی 40 ، 45 ساله ای در کنارم نشست و شروع کرد باهام حرف زدن. سلام، میشه اینجا بنشینم ؟ سلام، خواهش میکنم ، بفرمایین. خوبین شما؟ ممنون ، بدک نیستم. شما هم مثل من نمی تونید در منزل مطالعه کنین؟ چرا ولی فعلا منزل مناسبی پیدا نکرده ام. دانشجویید؟ آره خب ناراحت نشید ، اگر منزل پیدا نکردین، می تونید بیایید خونه ما. نه متشکرم این چه حرفیه پسرم ، خونه خودتونه . . . . . صحبتها ادامه داره . . . بعد از نیم ساعتی دوهزاریم افتاد که آقا واسم نقشه های شومی داره ؛ خودمو زدم کوچه علی چپ چون شما اصرار می کنین، میام خونتون تا منزل مناسب پیدا کنم پسرم ما چند نفریم ها اشکالی نداره ، هر چی بیشتر بهتر نهار خوردی؟ نه ، آخه پولم تموم شده می خوایی بریم خونه و تخم مرغی چیزی آماده کنیم؟ آره بریم و باهم راه افتادیم راستی پسرم اسمت چیه ؟ توحید و اسم شما ؟ نوکرت فریدون هستم. چنین نگید آقا فریدون شما جای بابای منید. جلوی درب پارک آقا فریدون پول دارین بهم بدی تا سیگار و رانی بخرم؟ چقدر می خوای؟ دوهزار تومان اوه! چه خبرته ؟ چه سیگاری می کشی ؟ وینیستون الان میرم واست می گیرم نه راضی به زحمت نیستم ، اگه پول بدین از این کیوسک می گیرم و میام یه وقت در نری؟ این چه حرفیه آقا فریدون ! من که پول و مکان ندارم ، کجا می تونم برم خودم میرم واست میگیرم پس بگو دیگه واسم اطمینان نداری ؛ پس من میرم.از آشنایی با شما خوشحال شدم.خداحافظ آقا توحید چرا ناراحت میشین ؟ شوخی کردم بهت . بگیر دوهزار تومان که قابل شما را نداره نه من میرم شما که بهم اعتماد نداری جون من نرو.اینم دو تومان دستت درد نکنه آقا فریدون .الان میگیرم و میام بعد از دو، سه متر برگشتم و به فریدون گفتم : آقا فریدون جان جانت بی بلا ، آقا فریدون هر وقت پشت گردنتو دیدی من و دو تومنتو هم می بینی
پ.ن1:من یه بار رفتم اون پارک خراب شده برا هفت پشتم بسه. هر طرفو نگا می کردم یه جفت چشم بهم زوم کرده بود.خیلی احساس بدی داشتیم پ.ن2 : دوست خوبم (س)خیلی خیلی دوست دارمو هیچوقت فراموشت نمی کنم. پ.ن3:توحید جونم به خاطر کپی برداری غیر مجازم ببخشید.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 19:26 توسط منصور |
|
|
بوی پاییز بوی پاییز می آید بوی غربت بوی جدایی برگ از درخت دلم برای درخت می سوزد آن زمان که رفتن برگ را می بیند رفتن یگانه همدم تنهایی خویش چه زود گذشت فصل شور و عشق و حرارت فصل تابستان و چه زود رسید فصل جدایی تنهایی حسرت فصل پاییز چه دلسنگ است عابری که پا بر روی برگ می گذارد و آه درخت را نمی شنود من می دانم چقدر تنهایی درخت بزرگ است.
پ.ن1:البته من پاییزو خیلی دوس دارم .یه خیابون خلوتی هستش که درختاش بزرگن(همون خیابونی رو می گم که میرسه به بیمارستان فاطمی) .همیشه دوس دارم تو اون خیابون زیر درختا قدم بزنم برگا هم آروم آروم بریزن رو زمین. پ.ن2:دیشب ساعت 11رفتیم سرعین.رفتیم استخر بش باجیلار آبش داغ داغ بود کلی حال داد.ولی چه فایده الان حالم اصلا خوب نیست نمی دونم آنفولانزای خوکی گرفتم یا سرما خوردم . پ.ن3:یه شعر دیگه در مورد پاییز داشتم ولی هرچی گشتم پیداش نکردم.ولی بهتون قول میدم که حتما بزارم تو وبلاگم. پ.ن4:باور کنین یادم رفت چی می خواستم بگم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 19:16 توسط منصور |
|
|
نوشتم به یاد کسی که با رویایش زندگی کرده ام و زندگی خواهم کرد وبا رویای او زنده خواهم ماند.
ترانه ی آغاز در من هزار حرف نگفته هزار درد نهفته هزاران هزار دریا هر لحظه در طپیدن و طغیانند در من هزار آهوی تشنه در خشکسال دشت پریشانند در من پرندگان مهاجر ترانه های سفر را در باغ های سوخته می خوانند. با من که در بهار خزانم قصه های فراوانی ست با من که زخم های فراونی بر گرده ام به طعنه دهان باز کرده اند هر قصه یک ترانه هر ترانه خاطره ای دیگر هر عشق یک ترانه ی بیدار است. در خامشی حضورم حرف مرا بفهم یا برای عشق زبانی تازه پیدا کن تا درد مشترک زبان مشترکمان باشد. حرف مرا بفهم و مرا بشنو این من نه آن من دیگر آن کس که پنجره ی چشم های من او را کهنه ترین قاب است. از پشت پنجره ی زندان حرف مرا بفهم که فریاد تمامی زندانیان در تمامی اعصار است. درگیر و دار قتل عام کبوتر ها در سوگ شاخه های تکه تکه ی زیتون وقتی که از دل جوان ترین جوانه های عاشق باغ ما بر مسلخ همیشگی انسان در لحظه ی شکفتن فریاد باران سرخی از ستاره سرازیر است آنسان که هر ستاره دلیل شرمساری خورشید های بسیاری از برآمدنشان است تو گریه می کنی از عمق آشنای جنگل چشمانت از عمق جنگلی که در آن پاییز در غروب به بغض نشسته است باران بی دریغ اشک تو می بارد تا عطر خیس جنگل پاییز در من هوای گریه برانگیزد آنگاه از چشم ذهن من شعری بسان گریه فرو ریزد. من شعر می نویسم تو با ترانه های عاشق من عاشق تو با ترانه های تشنه ی من دریا بر پنج خط ساز سفر زخمه می شوی! تو گریه می کنی! تو لحظه های شعر مرا در خویش تجربه کرده یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی یا با ترانه های من بر لب در مصاف جلادان به مسلخ خویش می شتابی یعنی که با منی دیروز امروز تا هنوز وهمیشه... آیا زبان مشترک این نیست؟ آن زبان تازه که می گفتم؟ آیا زبان مشترک این نیست؟
پ.ن1:دوست خوبم (س)باور کن هر کاری کردم تا پیشنهادتو قبول کنم ولی نتوستم خودمو راضی کنم.حالا اگه شد بعدا دوباره در مورردش حرف می زنیم پ.ن2:دوستای خوبم عیدتون مبارک.من بالاخره بعد از پنج سال روزه گرفتن امسال تونستم یک ماه کامل روزه بگیرم .شاید باور نکنین ولی یه احساس خاصی دارم.حس می کنم آدم شدم. پ.ن3:راستی دوست خوبم (س)یادم رفت بگم دیگه من مثل گذشته همیشه غمگین نیستم فقط گاهی اوقات دلم می گیره که اون موقع میام خودمو اینجا خالی می کنم.به خاطر همین شاید همه ی نوشته هام غمگین باشه.درکل می خوام بگم که خندیدن به زندگی رو دارم یاد می گیرم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 9:54 توسط منصور |
|
|
هیشکی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته هیشکی نمی تونه بفهمه که صدام از چی گرفته هیشکی نمی مونه تا با من توی راهم همسفر شه آخه می ترسه که با من با دل من در به در شه هیشکی نمی دونه که چشمام چرا همیشه خیس خیس چرا هیشکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه هیشکه نمی دونه که قلبم تا حالا چند دفه شکسته هیشکی نمی دونه سر راه اون تا حالا چند دفه نشسته آخه تو کلبه ی سوت و کور تاریک قلبم خورشید که جا نمی شه میدونم اگه تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پیدا نمی شه
برام دعا کن
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 16:41 توسط منصور |
|
|
شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص
پ.ن:یه دوست عزیز ازم خواست دیگه آه وناله ننویسم.منم تا میتونستم شاد نوشتم.به اصطلاح دارم به خودم روحیه می دم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 22:18 توسط منصور |
|
|
این منم پسری که در تاریکی این شهر آرام می رود.به کجا؟ نمی داند.اما بزرگترین آرزویش این است که به سرزمینی برسد که دیگر سنگینی هیچ نگاهی را بر روی احساس پاکش حس نکند.پشت سرش را نگاه می کند جایی برای زندگی نیست.رو به رویش آینده ای مبهم در انتظارش است..سرنوشتش چه خواهد بود ؟به خوشبختی خواهد رسید؟جرمش چیزی نیست جز دوست داشتن .مجازازتش تنهایی و فرار از همه حتی از خودش.خسته از همه ی مردم به راهش ادامه می دهد. مردمی که در گناهان خود غوطه ورند اما پسرک را به جرم دوست داشتن محکوم به نابودی می کنند. آری این منم پسری که در تاریکی این شهر آرام می رود.پسری که نهایت وحشت را از تاریکی داشت.اما حالا در تاریکی زندگی غرق شده.دیگر تاریکی جزیی از وجود او شده.پسری که تاریکی تنها همدمش است و تاریکی را با تمام وجودش دوست می دارد چون می خواهد در تاریکی این شهر خود از دیدگان تحقیر آمیز مردم پنهان کند.مردمی که سنگینی نگاه های آن ها قلب شیشه ای پسرک را هزار تکه کرده. مردمی که فکر می کنند تکه های شکسته ی قلب پسرک هم چون دشنه ای به جانش فرو خواهند رفت تا او را از دوست داشتن باز دارند.اما آنان نمی دانند که هر یک از تکه های شکسته ی قلب پسرک به او می گویند دوست داشتن پاک ترین احساس در زندگی یک انسان است. ولی افسوس.افسوس که بزرگترین درد پسرک این است که همانند این مردمان سنگ دل او نیز خود را گناهکار می داند.
دل نوشته ای از منصور شنبه ۱۰/5/1388 ساعت2:22 پ.ن:محمد حسین عزیز این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمان هم نگاه کنیم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 10:40 توسط منصور |
|
|
می نویسم به یاد روزهای بچگی.به یاد روزهایی که با چشمان کوچکم دنیا رو خیلی کوچک می دیدم.به یاد روزهایی که زندگی رو ساده تر از اینکه هست می دیدم.به یاد روزهایی که تمام زندگی ام پر بود از خوشحا لی. به یاد روزهایی که ذهنم;قلبم و روحم پاک بود.به یاد روزهایی که فقط خودمو می دیدم و خودمو دوست داشتم.به یاد روزهایی که از دنیای بزرگترها هیچ چیز نمی دونستم.فکر می کردم تمام زندگی اون چیزی هست که در مقابل چشمانم قرار گرفته.ولی افسوس که آن دوران چه زود گذشت و من هنوز دلم پیش آن بازی های کوکانه گیر کرده. چه آرزوی خوبیست خوابیدن در کنار مادرم وقتی که با دستان مهربانش نوازشم می کند و من آسوده از همه چیز آرام آرام به خوابی کودکانه فرو می روم.چقدر دوست دارم که دوباره دست در دست مادرم به مدرسه بروم.سختی نشستن بر روی نیمکت های صفت و چوبی را دوست دارم.به یاد شیطنت های پنهانی مدرسه می افتم.به یاد ترس هایی که از ناظم مدرسه داشتم.به یاد روزهایی که رفتند و دیگر باز نخواهند گشت.شیرینی بیست گرفتن هنوز هم از زبان روحم نرفته است.به یاد روز های کتک خوردن از پدرم می افتم .همه ی آن روزها گذشت و گذشت تا رسید به نوجوانی.روزهای جدیدی در زندگی.یاد روزهایی که از تغییرات بدنی ام می ترسیدم.یاد روزهایی که از هر تغییر جزئی ترس تمام وجودمو تسخیر می کرد ولی روی گفتن به کسی را نداشتم.به یاد روزهایی که به طور کامل نوجوانی را پشت سر نگذاشته بودم و بدنم ریتم نامنظمی داشت. خدایا خدایا همه ی آن روزها را با تمام وجودم دوست دارم.شیرینی آن ترس و دلهره ها بهترین خاطرات نوجوانی ام است. روزگار گذشت و گذشت تا اینکه رسیدم به فصل جدیدی از زندگیم.یعنی فصل جوانی.فصل نابودی روحم ذهنم و در نهایت جسمم.فصلی که دیگر نمی خواهم زنده باشم.به خاطر چیزی که در وجودم هست.به خاطر حسی که باورش دارم ولی نمی توانم قبولش کنم.به خاطر متفاوت بودنم.فصلی که باید بهترین روزهای زندگیم باشد بدترین روزهای زندگیم شده است.فصلی که زندگی برایم مفهوم خود را از دست داده.فصلی که روحم مزه ی شیرینی را را احساس نمی کند.فصلی که می خواهم پرواز کنم تا بی نهایت.
دل نوشته ای از منصور شنبه 6/4/1388 ساعت 14:50
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 22:57 توسط منصور |
|
|
امشب به دنبال تمامي ردپاها خواهم رفت تا شايد بالاخره به ردي از تو برسم ولي افسوس خوب مي دانم براي من رسيدن دوباره به تو فقط يک روياست. رويايي دست نيافتني و اين را نيز ميدانم که رفتن تو هميشگي بود و برايش بازگشتي نيست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 12:31 توسط منصور |
|
|
من از او گریزانم او همچو سایه به دنبال من من دور می ریزم سیب های سبز و پوسیده را او می کارد تک تک آن ها را در وجود خاکستری ام من خودم را در آیینه گم می کنم او آیینه ای می شود در مقابل من آه چه زود پیر شده اند کودکان در هوای مسلول کوچه ها گویی زمان فرصت ماندن و خواستن را از آنها سلب کرده آری این زمان است که روح یخی مرا در انزوای لحظه ها آب می کند
پ.ن:قرار بود این متنو روز نوزدهم خرداد ماه(روز تولدم)بزارم تو وبلاگم ولی خب به خاطر امتحانات نتونستم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 23:10 توسط منصور |
|
|
صبر می کنم تا بیایی و فانوس آسمان دلم را برای ابد روشن کنی و مرا به اوج آسمان برسانی صبر می کنم تا بیایی و راز بارانی بودن دلم را برای دلت فاش کنی صبر می کنم تا بیایی و آبراه خونین دلم را به رگهای سرخین قلبت... روانه کنی صبر می کنم تا بیایی و بدانی بی تو بودن یعنی چه... بدانی یعنی.... رفتن تا بی نهایت من می مانم و می مانم و باز... می نویسم و می نویسم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 19:45 توسط منصور |
|
|
خداوندا اگر روزی بشر گردی زحال ما با خبر گردی پشیمان می شوی از قصه ی خلقت از این ماتم از این بدعت زمین را کفر می گویی نمی گویی خداوندا تو خود می دانی که انسان بودن و ماندن دراین دنیا چه دشوار است چه رنجی می برد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است نگاه ساکت بارن آرام روی صورتم دزدانه می لغزد و مردم می گویند عجب این طفل خندان است ولی مردم نمی دانند که من دنیایی از دردم به ظاهر گرچه می خندم ولی اندر سکوتم سخت گریانم
پ.ن: از روز تولدم(نوزدهم خرداد)بدم می یاد.نشون میده که یه سال دیگه پیر تر شدم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 19:17 توسط منصور |
|
|
من پر از پوچی و بی خیالی شدم دیگه به هیچ چیز خوشبینانه نگاه نمی کنم .همیشه منتظر یه اتفاق غیر منتظره هستم اونم از بدترین نوعش .حالم اصلا خوب نیست.همه ی درسام موندن از دوازدهم بهمن به بعد اصلا سراغ کتابام نرفتم .هر روز می گم روز بعد ولی نمی دونم روز بعد کی می یاد؟خسته شدم.به معنای واقعی کلمه خسته شدم.الان که اینارو می نویسم دارم به آهنگ unuta bilsem امراه گوش می دم خیلی بهم حال می ده.
تقدیم به شما وبه دل خودم دیروز مسافری در غروب به سوی نامنتهای جاده می رفت.چشمانش خسته,اما امیدوار بود.به پشت سر نگریست, گذشته ای مبهم با لحظاتی پرتکاپو و عبرت انگیز در جلوی چشمانش نقش بست.چشمان پرسشگرش به جلو خیره ماند,آینده ای نامعلوم.آری!حال زمانی بود که باید به جاده ی بی انتهای آینده سرازیر می شد. گفتم:کجا ای دل دریایی؟گفت:به سوی دیار عشق و صفا.گفتم:هر کجا می روی چشم گریان مرا هم با خود ببر. گفت:اندیشمندان چشم گریان توشه ی سفر نکنند.گفتم:پس چشم عاشق من کجا خواهد گریست؟!گفت:بین مرز دل و عقل.آنگاه هیچ چاره ای نیست برای چشم و اشک,جز آنکه به پای یار ریزد,همین و بس.گفتم:پس به جای آب و آیینه پشت مسافر,روزها رو به روی آیینه خواهم گریست.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 9:42 توسط منصور |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم اسفند 1387ساعت 15:44 توسط منصور |
|
|
من خسته شدم.از همه چیز وهمه کس حتی از خودم. ازت دلیگرم خدا.چرا از خودم نپرسیدی که می خوام به این دنیا بیام یا نه .چون من نمی خواستم به این دنیا بیام حالا هم که اومدم می خوام برم ولی نمی دونم چطوری . خدا ازت خیلی ناراحتم من نمی خواستم تو این دنیا باشم اصلا نمی خواستم وجود داشته باشم تو منو مجبور کردی. دیگه خسته شدم از این زندگی نکبت .نمی خوام زنده باشم . نمی دونم تا حا حالا از ته دل احساس کردین کاش بمیرین یا نه. من الان همین حسو دارم یعنی از ته دل می خوام که بمیرم .همین الان,همین الان که دارم اینارو می نویسم ولی افسوس که همه چیز دست خود آدم نیست.این که می گن ما آدما اختیار زندگیمونو داریم همش شعار .اگه شعار نبود حداقل می تونستیم یه ساعت خودمون باشیم و اونطوری که دلمون می خواد زندگی کنیم. دلم گرفته نمی دونم از این زندگی چی می خوام ولی اینو می دونم که می خوام برم دلم می خواد ازم هیچی باقی نمونه درست مثل اینکه اصلا وجود نداشتم.من می ترسم از همه چیز می ترسم از گذر زمان می ترسم ازاینکه پیر بشم می ترسم. دلم می خواد همیشه به این قیافه بمونم ولی افسوس. چرا باید به این دنیا بیام و بعدشم بریم .کاش هیچ وقت به دنیا نمی اومدم.خدایا خودت کمک کن. دل نوشته ای ازمنصور
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 17:16 توسط منصور |
|
|
چه زیبا! گفتم دوستت دارم! چه صادقانه پذیرفتی! چه فریبنده! آغوشم برایت باز شد! چه ابلهانه! با تو خوش بودم! چه کودکانه! همه چیزم شدی! چه زود! به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی! چه ناجوانمردانه! نیازمندت شدم! چه حقیرانه! واژه ی غریب خداحافظی به من آمد! چه بی رحمانه! من سوختم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 11:17 توسط منصور |
|
|
شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 20:21 توسط منصور |
|
|
من براي سال ها مينويسم ...... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند....... افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود...... هميشه يكي بود يكي نبود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 15:19 توسط منصور |
|
|
خدایا تو خود میدانی انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می برد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است نگاه ساکت باران آرام روی صورتم دزدانه می لغزد و مردم می گویند عجب این طفل خندان است ولی مردم نمی دانند که من دنیایی از دزدم یه ظاهر گرچه می خندم ولی اندر سکوتم سخت گریانم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 11:2 توسط منصور |
|
|
Seni xatirlayiram… Bir bilsen men sensiz neler yashadim. Cismen cavan qalsam da, ruhen qcaldim. Yoxluguna bilerek heqiqeti daniram. Olanlari silsem de, seni xatirlayiram…
پرسید که چرا دیر کرده است؟ نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟ خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است.تنها دقایقی دیر کرده است. گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است! خندید به سادگیم آیینه و گفت: او احساس پاک تو را زنجیر کرده است. گفتم از عشق من چنین سخن مگوی! گفت: خوابی... سالهاست که دیر کرده است.... در آیینه به خود نگاه می کنم ....آه ... عشق او عجیب مرا پیر کرده است.... راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است!!! اما من چه ساده...و چه خوش باور برای آمدنش به انتظار نشسته بودم... انتظاری عبث! انتظار کار عاشقان است و من دلداده چه می کردم به جز انتظار؟ چشمانم هنوز به حلقه ی در خیره مانده اند ... نکند چشمانم خسته شوند ...نکند امشب هم خوابم ببرد ... چه دیر پیدایش کردم ! قبل از این کجا بود؟ چطور گرفتارش شدم؟ چطور عاشقش شدم؟ چطور دلم را ربود؟ کی رفت؟ چرا رفت؟ کی می آید؟ اصلاً می آید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:51 توسط منصور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دور یا نزدیک
راهش می توانی خواند هرچه را آغاز وپایانی است حتی هرچه را آغاز و پایانی نیست زندگی راهست از به دنیا آمدن تا مرگ شاید مرگ هم راهی است ××××××××××× من منصور هستم متولد 19/3/1368 دانشجوی رشته ی زیست شناسی از اهالی اردبیل |
| پیوندهای روزانه |
|
آذربلاگ بیرتک وبسایت ایرانیان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|